![]() |
![]() |
|
| غم این خفته ی چند خواب از چشم ترم میگیرد |
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 12:53 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 12:49 PM توسط ailin |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 12:44 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 دی1385ساعت 9:2 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 دی1385ساعت 8:51 PM توسط ailin |
|
|
زندگي رنگ پريشاني گرفت
هركه امد عشق را بازي گرفت رنگ ارزشها همه بي رنگ شد معصيت با عافيت همسنگ شد اي دريغا رادمردي ها چه شد قصه مردان عشق افسانه شد رسم ليلي مرد و مجنون زار شد عاشقي خر مهره بازار شد مي شود بار دگر همدل شويم در وفا چون پاك بازان گل شويم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آذر1385ساعت 7:46 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 10:38 AM توسط ailin |
|
|
پس از آخرين ديدار با دوستانت يادت باشد که ، به دوستاني فکر کن که ديگر فرصتي براي در آغوش کشيدن يکديگر ندارند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 9:36 AM توسط ailin |
|
|
خيلي سخته که بغض داشته باشي اما نخواهي کسي بفهمه ..... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواهد فراموشش کني ..... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضورخودش جشن بگيري ..... خيلي سخته که عيد رو همه بهت تبريک بگن جزاوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ..... خيلي سخته که غرورت بخاطر يه نفربشکنه بعد بفهمي دوست نداره..... خيلي سخته که همه چيزروبخاطريه نفر از دست بدي اما اون بگه ديگه نمي خوامت .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 9:35 AM توسط ailin |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آبان1385ساعت 5:6 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 2:20 PM توسط ailin |
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! برادر کوچکم از من پرسيد! من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم کورش پسر همسايه پنج وارونه به بهاره ميداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي - پنج وارونه چه معنا دارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 2:2 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 6:55 PM توسط ailin |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 6:54 PM توسط ailin |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 6:49 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 مهر1385ساعت 2:24 PM توسط ailin |
|
هر بار که مرا میدید ساعتها گریه می کرد ! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید !وقتی خالت استفهام را در نگاه من دید ، با طعنه گفت : ثعجب مکن که چرا می خندم من دیگر ان زن سابق نیستم ! بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم !...... تازه حرفش را تمام کرده بود که یک باره قطره اشکی سرگردان ،در گوشه ی چشمش لنگر انذاخت ؟ با طعنه گفتم کبنا بود گریه نکنی؟. پس این قطره اشک چیست ؟ اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این قطره اشک نیست! نقطه است ! میفهمی نقطه این اخرین نقطه ایست که با آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان بر جای گذاشتم. من دیگر به هیچ چیز مردان جز به یک پارچگییشان در نامردی ایمان ندارم!............................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 12:44 PM توسط ailin |
|
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد انکس که انسان است و از احساس سر شار است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 12:38 PM توسط ailin |
|
|
برايم گريه كردي ، باز پيداست صداي هق هقت را مي شناسم ... ميان ناله هاي پشت ديوار فريبا گفتنت را مي شناسم ... مخواه پنهان كني از من غمت را سکوت نامه ات را مي شناسم ... دلت در حسرت پايان هجر است دل شوريده ات را مي شناسم ... تمام سال و ماه و هفته و روز غم ديرينه ات را مي شناسم ... نمي خواهي مرا غمگين ببيني نگاه عاشقت را مي شناسم ... ولي از من مپوشان درد خود را كه راز سينه ات را مي شناسم ... مپوشان سرخي چشمان خود را غروب ديده ات را مي شناسم... ... دوباره گريه كردي مثل هر شب نگو نه! عادتت را مي شناسم! ... فریبا بلوکی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 7:16 PM توسط ailin |
|
|
می بینم
تو را . . . با آن همیشه خسته - چشمانت - و تنهایی دلگیری که تو سر می نهی بر دست چه غمگین و غریبانه و دنیایی پر از پرواز رویاها چه می بالم به خود وقتی که رویایم برای دیدنم تو خوب می خندی نمی ترسی و پرواز دلم تا رویش قلبت - چه رویاییست این دنیا - چه خوبست رویای تمام روزهای من و بارانی که می بارد . . . بروی چشم و موهایم . . . و دستانی که می جوید و می گیری دستانم. تو را آنگونه می خواهم همانند همان روزهای بارانی و چشمانی که از شوقت برون آید ز آن چندین و چند تا خوب مر وارید . تو را آنگونه می خواهم که وقت رفتنت چند بار برگشتی به چشمانم که می پایید . . . می گفتی : چه می گفتی ؟ چه می گفتی ؟ نمی دانم فقط آنگونه می خواهم تو را با آخرین پرواز قلبت تا تمام کودکی هایم و شوقی که درون خانه ی قلبت نگه داری و دریایی که می دانم ، درون چشم خود تا بی نهایت پاس می داری . تو را آنگونه می خواهم ، تو را آنگونه که هستی تو را آنگونه که با تو می یابم. من تو را آنگونه می خواهم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 7:14 PM توسط ailin |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 7:10 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 شهریور1385ساعت 12:43 PM توسط ailin |
|
|
مضرات امتحانات : افزايش بار علمي به طور نا خواسته ! كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاري ! براي معلمان ! افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي ! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب! افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و نا كسي !!! و ديگه خودتون اينكاره ايد و ميدونيد ديگه ...!!!!! فوايد اندك امتحانات : نوشيدن انواع قهوه هاي مرغوب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 12:18 PM توسط ailin |
|
|
تورا باديگري ديدم که گرم گفتگو بودي با او آهسته مي رفتي سراپا محو او بودي صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم چه عمريرا که من تنها به ياد تو هدر کرد تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم همين بودآن صفايي را که ميگفتي همين بودآن وفايي را که مي گفتي تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 12:14 PM توسط ailin |
|
|
تو پاییز پریشم کردی ای گل پریشان تر ز پیشم کردی ای گل به شهر عاشقان تنها شدم من غریب شهر خویشم کردی ای گل |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 6:19 PM توسط ailin |
|
|
به شب فانوس بام تار من بود گل ابی به گندمزار من بود اگر با دیگران تابیده امروز همه دانند که روزی یار من بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 6:17 PM توسط ailin |
|
|
عقل نمیتواند دل را درک کند ولی دل میتواند زبان عقل را بفهمد چون دل از عقل عمیقتر است. انسان اهل دل میتواند انسان اهل منطق را درک کند، میتواند برای او احساس همدردی داشته باشد، اما عکس آن امکان پذیر نیست. انسانی که در دره نشسته است نمی تواند شرایط انسانی را که بر تپه نشسته است درک کند. اما انسانی که بر تپه نشسته میتواند حال و روز انسانی را که در دره زندگی میکند دریابد. به همین دلیل است که مردم اهل دل خیلی دلسوزند چون می فهمند. پس همیشه با چشم دل زندگی را دریابیم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 6:16 PM توسط ailin |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 شهریور1385ساعت 1:45 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 شهریور1385ساعت 1:36 PM توسط ailin |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 11:31 AM توسط ailin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
عکس عکس |
|
RSS
|